آیساآیسا، تا این لحظه: 14 سال و 14 روز سن داره

❤❤آیسا، طلایی موهایت گندم زار من❤❤

نذر مامان مهناز

سلام آیسا جوجویی مامی.امروز مامان مهناز سفره امام حسن نذر داشت واسه مامی که انداختیم.خیلی خوب بود تازشم دوستای مامان مهناز یه صلوات مخصوص حضرت رسول هم واسه شما فرستادن .ولی شما از اول مراسم خواب بودی.آخه هر کی هم که از5صبح بیدار شه تا 9 صبح بازی کنه بایدم بخوابه. از لباس عوض کردن اصلا خوشت نمیاد خیلی گریه میکنی اما اونقدر مست خواب بودی که هر چی چفت و چولت کردم صدات در نیومد.قربونت برم من ... مامانی قربونت بره که وقتی خیلی خوابت میاد تو بغلم میگیرمت چند تا از شعرهای بچگیم رو واست میخونم شما گوش میکنی با چشمای قشنگت نگام میکنی. ولی نفسم شعر تو حوض خونه ما رو که واست میخونم زودی چشمای نازت رو میبندی.با این شعر خوب ارتباط برقرار کردی دوسش د...
7 دی 1391

واکسن2ماهگی مبارک نفس

سلام به قول دایی رضا فلفل دلمه ای من.الهی قربونت برم.3دی یکشنبه با مامان مهناز بردیمت مرکز بهداشت واست واکسن زدیم... این مامانی منو برده رو 2تارون پاتانم آمپول زدن.اونجا خانمه واسم آمپول زده من دارم گریه میکنم مامی در گوشم هی میگه دخترم گریه نکن نمیشه که این واکسن رو نزنی اگه نزنی فلج اطفال میشی همه دوستاتم زدن.خوب من که می دونم ولی درد داره دیگه.تا اینکه اومدیم خونه مامان گوسفندم رو گذاشت رو پاتانم چقدر داغ بود بعد فهمیدم کیسه آب گرمه این ب ب ییه...حالا این منم و ب ب ییم که رو پاتانم داره دردم رو کم میکنه. اینم عکسایی که مامی چپ و راست از من گرفته که نشون بده من واکسن زدم و تازشم تب کرده بودم حالا مامان لیلا هر4 ساعت یه ...
5 دی 1391

2ماهگی مبارک عشق کوچولوی من

سلام دخترم امروز شما 2ماهه شدی خدارو شکر هزار بار شکر.واسه 1ماهگیت من نبودم و از این بابت از خدا ممنونم که بازم میتونم کنارت باشم.بازم2ماهگیت مبارک ماه من.خیلی ناناز شدی .مامان مهناز حالش خیلی بهتر شده خدا رو شکر و امروز همش تو بغلش بودی وباهات بازی کرد.واست کیک درست کردم اینم عکسش قربونت برم عزیزم شوفاژای خونه مامان مهناز خراب شده بود بابا محمد زودی درستشون کرد لباس گرم تنت کردم اما شما خیلی دوست نداری زیاد لباس بپوشونن تنت کلافه میشی ولی دیگه دیگه مجبوری خانمی... ببین مامانی چقدر ناراحتم با این ژاکتی که تنم کردی مامانی جونم سر ساعت شیرمو میده فقط خیلی مواظبه که رو لباسم نریزه هی از دهنم شیشه رو  در میاره صورتمو پاک...
2 دی 1391

یلدات مبارک آیسا جونم

سلام دختر نازم.یلدا مبارک.امسال همه خوشحال بودیم چون یه نفر دیگه هم به جمعمون اضافه شده.تازشم خیلی شیرین کاری کردی.تازشم ممامان مهناز بی بیتو باز کرد جیش کردی و ...آیسا جونی رو سینه خیلی راحت می خوابی ساعتها تکون نمیخوری خودت سرتو این ور و اونور میکنی .بعضی وقتها از رو بالش خودتو دمر میکنی رو مماخت می افتی صورتت رو به زمین. من میترسم خدایی نکرده نتونی نفس بکشی ولی واسه خودت راحتی صبحها ساعت 4 واسه شیر که بیدار میشی دیگه نمی خوابی بازی میکنی.بعدشم من بینیتو پاک میکنم آخه نمی تونی نفس بکشی گیگیلی پر میشه تو مماخخت ولی سرو صدا میکنی ها همه رو بیدار میکنی.دیگه اینکه پتو رو از روت کنار میزنی با پاتانت.وقتی شیرت دیر میشه جیغ میزنی ها و دیگه شیشه ت...
1 دی 1391

با تاخیر

سلام دختر گلم.بابت این چند وقتی که نبودم نمیدونم چی بگم خوب درست 23 آبان بود که من و شما یه مدتی نا خواسته از هم دور شدیم.بعد از اینکه شما به دنیا اومدید من حالم زیاد خوب نبود .خوب خانم دکتر هم نفهمید و باعث شد که من 15 روز بیمارستان بستری بشم.نمیخوام از اون روزا بگم چون خیلی تلخه فقط همین رو بدون که خدا به هر دو مون رحم کرد تا 1قدمی مرگ رفتم و برگشتم...مامی دیگه نمیتونه به شما شیر بده چون دارو مصرف میکنم و واسه شما ضرر داره.از وقتی از بیمارستان اومدم چند تا شیر خشک عوض کردی الهی بمیرم ...اما خانمی شما هم خیلی بلایی آخرش ببلاگ کامفورت بهت افتاد و متاسفانه یک کم تو بازار کمه واسه همین کارتنی میگیریم که یه وقت دخمل بی غذا نمونه.بعدشم که این چن...
30 آذر 1391

دخمل باباشه...دخمل باباشه...

سلام.این شعر رو هر روز باباجی برام به تکرار میخونه دیگه تو خونه همه یاد گرفتن مامان مهنازم واسم میخونه دخمل باباشه...دخمل باباشه...آهنگ قشنگی داره دیشب تو بغل باباجیم خوابیدم .بازم مامان لیلا منو بد بیبی کرده بود کلی دردم اومده بود...منو دیروز بردنم پیش یه آقای دکتر مهربون که دوست دایی جونی بودش.دایی جونی تلفن کرد و گفت آیسا رو میاریم پیشتون اونجا کلی منو تحویل گرفتن مامان لیلا کلی سوالای عجیب غریب میپرسید که صدای مامان مهنازو باباجی در اومد ولی من کلا خواب بودم اصلا بیدار نشدم اما هی تو دلم میگفتم بابا مامان لیلا چی میپرسی من خوبببببببببببببببببببببم...باباجی امروز داره میره تا هفته بعد بیاد واسه مهمونی تولد من دلم برات تنگ میشه باباجی جونی...
15 آبان 1391

بازم تا12 روزگی

آخه من هی ریزه ریزه گشنم میشه باید مامی بیاد به من شیر بده واسه همین بازم تا 12 روزگیمو میگم بابا محمد تا صدام در میاد میگه لیلاااااااااااااااااااااااا بیا آیسا رو شیر بده تازشم وقتی میخواد بره بیرون همش میگه واسش شیر بزاری ها یادت نره خلاصه اینکه خیلی هوای منو دارن هنوز مامان مهناز بیبی منو عوض میکنه همین دیشب مامان لیلا عوضم کرد که کلی تا صبح ذق ذق کردم مامان مهناز فهمید که منو بدجوری بیبی کرده مامانی بد... اینجا بابا محمد داره کنار گوشم اذان میگه و شب اسم گذاری منه ..تو هفتمین شب تولدم اینم وقتی که میخوابم مثل باباجی دستام رو صورتمه باباجی من زود رفت آخه کار داشت وقتی اومد گفت اااااااااااااااااا چه کوچولو شده و کنارم خوابید ...
13 آبان 1391