آیساآیسا، تا این لحظه: 14 سال و 14 روز سن داره

❤❤آیسا، طلایی موهایت گندم زار من❤❤

اولین غلت

سلام عشق مامی الهی قربونت برم که اینقدر ماهی دیروز با آرمان جونی و آرتینا کوچولو رفتیم طبیعت ولی شما همش خواب بودی از اونجایی هم که باد می اومد من شما رئ تو پتو گذاشته بودم و بغلت کرد بودم که یه وقت باد به صورتت نخوره و جک و جونور هم یه وقت تو لباست نره قربون قد و بالات برم وقتی رسیدیم خونه شما تازه بیدار شدی شروع کردی بازی کردن که من متوجه شدم داری برمیگردی رو صورتت الهی قربونت برم کلی جیغ و زدم و شادی در وکردم باباجی میخواست درستت کنه ولی من نذاشتم گفتم بزار کارش رو به سرانجام برسونه همش هم تشویقت کردم با صدای بلند آیسا یه ذره دیگههههههههههههههههههههههه الهی قربونت برم اینجا داشتی به حالت غر زدن گیخخخخخخخخخخخخخخخ میگفتی یعنی من ...
12 اسفند 1391

واکسن 4ماهگی...5ماهگی مبارک سیب گلاب من

سلام عشق مامی.الهی قربونت برم شرمنده که دیر دارم مینویسم آخه هم اینکه سرما خورده بودی هم اینکه اومدیم ایلام وقت نداشتم.عشق کوچولوی من 2اسفند شما 4 ماهت تموم شدماه منو 5شنبه3اسفند من و مامان مهناز و باباجی بردیمت واکسن زدی الهی قربونت برم جمعه از همدان راه افتادیم مامان مهناز کلی گریه کرد الهی بمیرم کاش زودتر پیش هم باشیم تو راه اذیت شدی قربونت برم وقتی رسیدم چون تولد خاله زری بود با خاله ندا قرار گذاشتیم بریم خونشون که اتفاقا دعوتم شدیم هزارتا بوس واسه خاله زری جونم تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککک نفسم خیلی اذیت شدی کلی گریه کری از آخر هم من و خاله زری توی پتو تکونت دادیم و خوابت برد آخرش هم با پتوی آرمان اومدیم خونه همش واست کیسه ...
6 اسفند 1391

مسافرت 2 روزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام عشق مامی.الهی قربونت برم که اینقدر ماه شدی.ببخشید که دیر نوشتم آخه سرمون شلوغ پلوغ بود واسه تعطیلات22بهمن قرارشد بریم همدان و2 روزه برگردیم که از شانسمون باباجی قرار شد واسه کارای دفاعش دوباره 30 بهمن بیاد همدان واسه همین ما موندیم و بابا علی تنهایی رفت ایلام.دخملی اگه بدونی وقتی رسیدیم مامان مهناز و دایی جونی واست چی کار کردن دلشون واست خیلی تنگ شده بود نفسم. مامان مهناز واست چند تیکه لباس خوشگل خریده شنبه شب کلی مهمون اومد خونه مامان مهناز آخه بنده خدا فکر میکرد ما یکشنبه میریم که نرفتیم و موندیم سیما جون واست کش مو خریده و عسل جون هم واست یه جفت کفش قشنگ با 2 تا گل سر ناز دستشون درد نکنه اینم عکس هدیه هات دستشون درد نکنه چه...
29 بهمن 1391

برای دخترم

سلام گل مامان .الهی قربونت برم که اینقدر خانوم شدی و ناز.صبحها با هم بیدار میشیم البته اگه شما بخوابی منم میخوابم چون یه بار زودتر از شما بیدار شدم صداتون تو خونه نبود.داشتم دیوونه میشدم قربون اون سروصدا کردنت برم که تو خونمون جارییه مثل هوا...اگه نباشه نمیتونم نفس بکشم میمیرم یه جورایی دم و بازدمی یعنی همون زندگی...آره جوجوی مامان صبح که باباجی میره سر کار ساعت 6 شما عادت کردی از رو تخت خودت میای رو دست من میخوابی بیدار که میشی میخندی و من به مامان مهناز تلفن میزنم که شما باهاش حرف بزنی قربون حرف زذدنت برم بعد صورتت رو میشورم و بی بیتو عوض میکنم میخوابونمت توی تشک بازیت و شروع میکنی به آواز خوندن منم صبحونه میخورم.قربونت برم یک کلمه دیگه که...
17 بهمن 1391

اتاق آیسا جونی با کلی تاخیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

سلام دخمل گلم .الهی قربونت برم که تازه اتاقت روچیدیم .با مامان مهناز اومدیم ایلام.راستش خاله الهه هم نی نیش به دنیا اومد یه پسمل ناز مثل هستی جون اسمشم گذاشتن هیرسا حالا شما یه هم بازی ناناز داری هزارتا هورااااااااااااااااااااااااااا واسه خاطر هیرسا جونی آیسا جونم جدیدنایه صداهایی از خودت در میاری میگی اقققققققققققققققخخخخخخخخخخخخخ.یا آقووووووووووووووووووووووووو.میخندی ولی بی صدا مثل قهقه میخندی ولی صدا نداره تو تشک بازیت کلی ذوق میکنی یه زنبور وسطش وصله که باباجی اسمشو گذاشته حاج زنبور عسل کلی داستان واسش ساخته کلی نگاش میکنی و باهاش حرف میزنی اول فکر کردم چون بالای سرت وصله فقط اونو نگاه میکنی واسه همین جاشو با گل اینوری تشک عوض کردم ال...
11 بهمن 1391

مهمونی آیسا جونی

  سلام نفس مامی.به یمن قدمت و اینکه همه دوستامون دوست داشتند شما رو ببینن من و باباجی تصمیم گرفتیم واسه شما مهمونی بگیریم.از اونجایی که با شما نمیشد پذیرایی تو خونه کرد و خونمون هم خیلی بزرگ نبود که40 نفر رو جا بده واسه همین دوستان رو به رستوران دعوت کردیم.مهمونی همدان که به خاطر مریضی من کنسل شد اما خدا رو شکر مهمونی خیلی خوب برگزار شد خدا کنه به همه مهمونها خوش گذشته باشه.جای مامان مهناز و بابامحمد و دایی جون رضام خیلی خالی بود کاش اونا هم بودن با هم جشن میگرفتیم حیف...شما قبل از اینکه مهمونها بیان خواب بودی چند تا از عکسای مهمونی رو میزارم. قربون دخترم برم که میزبان بود قبل از اومدن مهمونها هنوز تو خونه ایم شکا آماده رفتنید ...
11 بهمن 1391

تمشک مامان

                                                           سلام تمشک کوچولوی من.الهی قربونت برم که اینقدر ماشالا روز به روز ناز تر و با مزه تر میشی خوشمزه ی مامان.هر روز بعد از ظهرها که میخوابی نیم ساعت قبل از اومدن باباجیت بیدار میشی تا باباجی از در میاد شروع میکنی اونقدر جیغ و داد میکنی واسش باباجی هم که دیگه نگو کلی باهات بازی میکنه اصلا خیلی لز شبها...
8 بهمن 1391