آیساآیسا، تا این لحظه: 14 سال و 14 روز سن داره

❤❤آیسا، طلایی موهایت گندم زار من❤❤

14 ماهگی و15 دونه مروارید ناناز(سرماخوردگی بد بد بد ..........

دختر که باشی میدونی اولین عشق زندگیت پدرته دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرمه پدرته دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستت بگیری و دیگه از هیچی نترسی دستای گرم و مهربون پدرته... هرجای دنیا که باشی  چه باشه چه نباشه قویترین فرشته نگهبان پدرته... دختر که باشی لوس بابایی نفس بابایی دخمل بابایی ... تقدیم با عشق به باباجونم که دلم واسش تنگ شده...   سلام دختر قشنگم خدا روشکر حالت خوبه یعنی خیلی بهتر شدی الان همدان هستیم واسه تعطیلات 10 دی اومدیم که تولد دایی جونی هم بود که تولدش هزار هزار تا مبارک واسش سالاد ماکارونی درست کردیم آوردیم که سورپرایز شد ایشالا 120 ساله بشه دایی خوشگ...
18 دی 1392

13 ماهگی آیسا و 12 مروارید غلتون و نصفه نیمه

  گاه می توان تمام زندگی را در آغوش گرفت ...وقتی تو در آغوشمی...تمام زندگی من آیسا... سلام عشق کوچولوی مامان.آیسای نازنینم در سیزدهمین ماه از روزهای قشنگ زندگیت هستیم و شما شیرین کاری های خیلی زیادی انجام میدی اونقدر شیطون شدی که دیگه نمی تونم جلوی بعضی کارات رو بگیرم مخصوصا وقتی جیغ میزنی  که حتما باید انجام بشه.. قبلنا دوست داشتم دخترم خسیس بشه حالا  شما هیچ کدوم از وسایلتو به کسی نمیدی منو میگی شاید بزرگتر بشی خوب بشی ها هر کدوم از دوستات که میان خونمون و به هر کدوم از وسله هات دست میزنن جیغ میزنی و میخوایش... دختر کوچولوی مامان فدات بشم که وقتی پی پی میکنی تا بهت میگم شلوارتو دربیار میدویی جلو در دستشویی ...
24 آذر 1392

تازه های آیسا :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

در امتداد نگاه تو لحظه های بی قرار انتظار شکسته می شود و من مات نگاهت...بغض تنهاییم را حضور گرمت مغلوب میکند و تو هستی و همین کافیست .... لحظه هایی هست که فقط و فقط مال من و شماست دختر نازم همین لحظه  ها را عشق است... به خاطر اینکه شما کاملا تنهایی و به طور مستقل راه میرید هوراااااااااااااااااااااااااااا سلام عشق کوچولوی مامان میدونی حتی وقتی بزرگ هم بشی باز عشق کوچولوی مامانی.. الهی فدات بشم و هزار ماشالا که راه افتادی نفس مامان خونه مامان مهناز بودیم که دو سه قدمی راه رفتی و افتادی وقتی با تشویقهای بابا محمد و دایی جونی روبرو شدی با جدیت تمام بلند شدی و دوباره ... واین کار رو اونقدر تکرار کردی که الان ب...
3 آذر 1392

هدیه ای برای من(آیسای گلم تولدت مبارک) غدیر خم عید تکمیل رسالت مبارک باد

امروز عرش یزدان زیب و صفا گرفته...زیرا که حق به مرکز امروز جا گرفته... اندر غدیر خم گفتجبریل با ملایک...امروز دست حق را دست و خدا گرفته... خجسته باد پیوند نبوت و امامت در نقطه اوجی به نام غدیر خم که غدیر گره محکمی است برای رشته دیانت... عید ولایت بر تمام عاشقان و محبان امیرالمومنین مبارک... یاد آور اولین روزی که خدا شما رو به من هدیه کرد و زمینی شدی... اولین سال تولدت با بهترین اعیاد یکی شده عشق کوچولوی من.. بودنت هدیه ایست برای من برای بودنم برای... دل پروانه ایم... عشق کوچولوی من تولدت مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک سلام دختر نازم هزار هزار بار شکر که هستم و شب تولدت رو کنار...
1 آبان 1392

گل دخترم و مروارید هفتمش

سلااااااااااااام عشق مامی ...اول واسه خاطر تاخیر شرمنده چونکه شما سخت مریض بودی و این ویروسی که تو هوا اومده نذاشتی در بره و گرفتی چپوندیش تو دهن کوچولوت و خلاصه اینکه ماما بمیره تب و اسهال و ... وای خدا رو شکر که خوب شدی خیلی اذیت شدی جیگرم لاغرم شدی فدات بشم که تا یه ذره میخوای گوشت بگیری زود مریض میشی... الهی دورت بگردم مروارید 7 مبارک.... ایشالا دندونای سالمی داشته باشی عشقم... از کارای بامزه اینکه کلا جلو تلویزیونی و هی دستگاه رو خاموش میکنی دکمه پاور رو یاد گرفتی هی به صفحه تلویزیون نگاه میکنی ببینی خاموشه دوباره روشن ...دوباره خاموش و...... من و باباجی به هیچ طریقی هم حواست پرت نمیشه ...ما دوتا دیگه اینکه میگم ب بیی چی ...
14 مهر 1392

عاشقانه های مادرانه...

تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست... سلام میکنم چون سلام یکی از نامهای خداست وتو تکه ای از وجود خدایی که به من هدیه شدی... فرشته کوچولوی مامان سلام...هر چند وقت یک بار سراغ پستهای قبلی میرم و روزهای اول تولدت... و آه می کشم و شکر می کنم که هنوز هستم و تو را در آغوش می کشم... عشق دوست داشتنی من از روزهای اول تولدت چیز زیادی تو ذهنم نیست به جز درد... هنوز هم نمی دانم که وقتی می گویند بعد از تولد دل،غصه دار نبودن فرشته ی درونش می شود یعنی چه؟؟ که دل غصه می خورد و دلتنگی می کند... یادم نیست...هنوز هم یادم نیست چه طعمی داشت و چه احساسی که شیره ی جانم را می نو شیدی ...یادم نیست...و باز هم خدای بزرگم شکر ...شکر... عزیز لحظاتم این...
3 مهر 1392

بوی ماه مهر همراه با 11 ماهمه پاییزی من که ششمین مرواریدشم اومده بیرون...

نه بهار با هیچ اردیبهشتی...نه تابستان با هیچ شهریوری و نه زمستان با هیچ اسفندی...اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نیامد...پاییز مهری داشت که بر دل هر خیابان مینشست... پاییزت مبارک دختر پاییزی من... الهی مامانی فدات بشه سلااااااااااام نفس مامان دیروز شادی کلاس اولی بود و من وقتی داشت میرفت مدرسه نگاش میکردم و با تمام وجودم از خدا میخواستم که روزی شما رو با مقنعه سفید و گل به دست راهی مدرسه بکنم فرشته کوچولوی من 11 ماهگیت مبارک...ششمین دندونتم مبارک عشقم از وقتی رفتیم همدان تا دوباره اومدیم کلی اتفاق افتاده... شما از مبل میگیری بلند میشی و چند قدم راه میری قربون تاتی کردنت  وقتی راه میبرمت میگی تاتی تاتی... سوار تاب که میشی...
1 مهر 1392