آیساآیسا، تا این لحظه: 14 سال و 14 روز سن داره

❤❤آیسا، طلایی موهایت گندم زار من❤❤

تولد

آهای خبر آهای خبر بچه سلام ، بزرگترا سلام اگه بدونین چی شده، من اومدم، دیروز اومدم این عکسا دیروز از من گرفته شده اینم وقتی سیر سیر بودم مامان مهنازم گرفته راستی خاله زری و الهه خاله سلام راستی من یه دوست دارم اسمش ارمان. سلام اقا ارمان اینم واسه خاله الهه که ذوق کردی واسم اینم اخریش ...
3 آبان 1391

شب آخر تو شکم مامیییییییییییییییییییییی(یه اسم دیگه هم هست که شاید اونو بزارم ناراحت نشی دخملی)

سلام دختر قشنگم.خانم خانما  میدونم که خوبی آخه خوشگل تکون میخوری.به امید خدا فردا به دنیا میای مامانی تاین دنیا قشنگه بزرگتر از اون جایی که شما بودید من و باباجی و مامان مهناز و بابا محمد و دایی جونی خیلی خوشحالیم البته عمع جونی ها و زن عمو زری هم عصر زنگ زدند و کلی دلشون میخواست پیشمون باشن حیف که راه دوره...دخملی نمیدونم چه احساسی دارم ...............وااااااااااااااای عاشقانه منتظرتم با عشق منتظرتم با تمام وجودم میخواهمت تو را ای جان شیرینم...باباجی عصر رسید همدان.من آماده بودم که بریم آتلیه عکس بگیریم.عکسای قشنگی شد حسابی به یاد موندنی...راستی اگه ناراحت نشی مامی میخواد اسم شما رو عوض کنه امید وارم که خوشت بیاد فکر کنم از هلیا جدیدتر...
1 آبان 1391

نوازش

سلام امروز جمعه (28 مهر)بود و من هنوز نیومدم تو دنیای شما ادم بزرگا، آخه مامانم گفته چند روز دیگه باید صبر کنم، البته نگین وقتی نیومدم چطور این حرفا رو نوشتم آخه بابام بجای من داره حرف میزنه و الانم بهم گفت یه شعر میخواد برام بنویسه و منم تقدیم میکنم به تمام بچه های ابان ماه بخصوص دختر بچه ها:   چشمای بسته ترا با بوسه بازش میکنم قلب شکسته ترا خودم نوازش میکنم نمی زارم تنگ غروب دلت بگیره از کسی تا وقتی من کنارتم به هر چی مخوای میرسی خودم بغل میگیرمت پر میشم از عطر تنت کاشکی تو هم بفهمی که میمیرم از نبودنت خودم بجای تو شبا بهونه هاتو میشمارم جای تو گریه میکنم جای تو غصه میخورم هر چی که دوست داری بگو حرفای قلبتو بزن ...
28 مهر 1391

روز تولد

سلام دخمل بابا چند هفته ای میشه منو تنها گذاشتی رفتی و راستش منم گیر پایان نامه شدم و نمیتونم وبلاگتو بنویسم اما امشب گفتم دیگه حسابی از دستم شاکی میشی و اومدم بگم که مامانی رفته پیش خانم دکتر و گفته که دوم آبان هلیلا خانم پا به این دنیا میزاره البته تو این دو هفته خیلی اذیت کردی و عجله داشتی راستی امروز خاله شکوه پرسید و بهش گفتم خیلی خوشحال شد و گفت با خواهرش هم تولد میشی خوب دیگه بابایی کار داره باید بره بای  
20 مهر 1391

در انتظارت نشسته ام ای غنچه خفته در دلم...

سلام دخملییییییییییییی.امروز 8 ماهمون تموم شد.حالم زیاد خوب نیست.ماشالا خیلی تکون میخوری واسه همین خانم دکتر گفته باید استراحت کنی تا این دخمل خانم با این تکوناش نزنه کیسه آب رو پاره بکنه... وااااااااااااااااااااااااااای دخمل شیطونم الهی که قربونت برم که اینقدر جیگرییییییییییییییی.حالا مامی مونده خونه استراحت.تازشم اینقدر درد کشیدم مامان مهناز میگه سرما زده به شیمکت بچه قولنج کرده حالا هم همش گرمم میشه ولی مجبورم لباس گرم بپوشم البته همدان هم هوا سرده.راستی باباجی دیشب اومد پیشمون الان رفته دانشگاه.خیلی دلم واسش تنگ شده بودددددددددددددددددددددددددددد.مامان مهنازم الان رفت جلسه قرآن ما تنها موندیم.اگه خدا بخواد فردا میریم آتلیه از شما تو شیمک...
13 مهر 1391

دایی جونی دوستت داریییییییییییییم

دخملی جوننم سلام سلام صد تا سلام.دیروز که روز دختر بود دایی جون رضا مغازشو زود تعطیل کرد اومد سراغمون و مارو برد بیرون فقط واسه خاطر شما گفت روز هلیا جونه واسه همین میام سراغتون .خیلی خوش گذشت تازشم از اون شیرینی خوشمزه ها واسمون خرید چون مامی خیلی دلش میخواست کلی هم آهنگهای شاد واسمون گذاشت از آخر هم یه استیک برگر خوشمزه واسمون خرید .دست دایی جون جونی درد نکنه که اینقدر به فکرمونه.همش هم میگه تا به دنیا بیاد بغل هیچکس نمیدمش همش باید بغل خودم باشه خیلی دوستت داره ها.وقتی تکون میخوری از اون خنده های جانانش میکنه از ته دل واست ضف میکنه خهزارتا بوس واسه دایی جونی. ...
29 شهريور 1391

روزت مبارک دخملم

                                                    هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا                                                  &nbs...
28 شهريور 1391

عکس واسه هلیا جونی

  سلاااااااااااااااااااااااااااااام دخملی نانازم.امروز مامانی یک کمی اذیت شد و مجبور شدیم بریم پیش خانم دکتر.البته وقتمون فردا بود اما واسه خاطر اینکه حالم خوب نبود دکتر گفت امروز بیا.دخملی خدا رو شکر طوری نبود و شما هم خوب خوب هستید نفس مامان دکتر گفت از این به بعد باید هر هفته ویزیت بشی میدونی این یعنی چییییییییییییییییییییییییی؟یعنی کم مونده که چشماتو ببینم.دستاتو بگیرم ببوسمت .موهاتو بو بکشم...عاشقتممممممممممممممممممممممم.دیروز خون مامان مهناز شلوغ پلوغ بود.مهمون داشتیم.خاله نازی و زندایی ها اومده بودند خیلی خوش گذشت دخملی.باباجی هم هنوز شیرازه داره خونه میسازه...عشق مامی خرید وسایلت تموم شده به امید خدا.دست مامان مهناز و بابا محمد ...
26 شهريور 1391

باباجی خسته

سلام عشق مامی.میدونم که خوبی آخه تو دل خودمی...این چند روزا سرمون شلوغ پلوغ بود واسه دخمل خانم همش دنبال خرید بودیم کلی وسایل قشنگ خریدیم.مامان مهناز زحمت کشید دستشون درد نکنه البته بابا محمد پول داد مامان مهناز با سلیقه کلی وسایل خوجمل خریده الن همشو جمع کرده هر چی میگم بیار من یه عکس بندازم میگه صبر کن تا وقتی خواستیم بچینیم عکس بگیری.البته خونه خودمون و تو اتاق خودت که نیست اما یه کوچولو میچینیم چون زندایی مریم خیلی اصرار داره بیاد و ببینه.ولی باز هم سرویس خوابتو نمیتونیم بچینیم چون از مغازه یک راست باربری میبره خونمون...هلیا جونی میدونی باباجی کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟ تفلکی یک هفته است که رفته شیراز واسه اینکه طبقه بالای خونمون رو بسازه که هروقت م...
22 شهريور 1391